تبليغاتX
(-_-)وبلاگی در پهنای دریای بلاگفا(-_-)

(-_-)وبلاگی در پهنای دریای بلاگفا(-_-)

پسرک 12 ساله و سکس در خانه فساد!

یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم
گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:
- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن
پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟
"مامان" گفت: نه ندارند
پسر که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:
- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد
وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد
هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 14:48  توسط mojdeh  | 

سلام دوستان یه سری عکس هنری گذاشتم خوشحال میشم خوشتون بیاد

عکس های منتخب (2)

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 17:48  توسط mojdeh  | 

چهار فصل زندگي


چهار فصل زندگی !

ای، انسان بزرگ !

هیچ در یاد تو هست که گل سرخ بهاری بودی ؟

کودکی را تو به خاطر داری که ز اندوه ، فراری بودی ؟

« کودکی » فصل بهاران تو بود

« گیسوانت » چون گل ابریشم

« رخ تو » چون گل زیبای بهار

« لب تو » غنچه ی سرخ

« اشک تو » اختر شبهای بهار

« دست تو » چون گل یاس

« بوی تو » عطر فریبای بهار

« چشم تو » چشمه ی عشق  

« قد تو » همچو نهال

در سراپای تو معنای بهار

عاقبت ای همه شادابی و ناز ! کودکی رفت و« جوانی » آمد

دوره ی عمر تو« تابستان » شد 

تب تو تند شد از گرمی « مرداد بلوغ » !

تا که بر آتش خود آبی زنی  دل به دریای جوانی دادی

همچو شیری چالاک پی آهو به در و دشت و چمن افتادی

گل صد رنگ جوانی ها را از درختان چیدی   

لذت گرمی تابستان را در جوانی دیدی !

مست نیرو شدی و مست نشاط به زمین و به زمان خندیدی .

کم کمک فصل جوانی ها رفت و تو « پاییز » شدی

سخت دلتنگ و غم آمیز شدی ، رفت از گلشن تو بلبل باغ

داد آن بلبل مست ، جای خود را به کلاغ !

رفت پاییز و « زمستان » آمد

فصل نابودی بستان آمد

برف بارید به موی تو بسی ، زیر این برف ، نداری نفسی

موی تو « برف زمستان » تو شد ، آفت سبزی و بستان تو شد

نه دلی هست تو را، تا توانی بدهی دل به کسی

نه به چشمت نوری است نه به جانت هوسی

زندگی شد قفس تنگ و تو چون مرغ اسیر در فضای قفسی !

در تنت تاب نماند ز برانی ز حریمت مگسی .

« ره برگشت نیست » ناگزیری که به « پایان » برسی

ای انسان بزرگ !

« چهار فصل » تو به پایان آمد ، کم کمک لحظه ی فرمان آمد .

هیچ دانی به کجا خواهی رفت ؟ به رهی دور و دراز !

 سفر دور و درازت خوش باد ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 16:31  توسط mojdeh  | 

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه   کشاورز و  مردم روستا تصميم گرفتن  چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه . 

مردم با سطل  روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي  روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

 روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 17:16  توسط mojdeh  | 

انشاي تاثير گذار

    از زبان معلم این دانش آموز:

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده که بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد:

    از زبان یک دانش آموز: من گفتم دوست دارم که مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام ( منظور همان mba است) که بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد.
    از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...
    ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم "
    شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
    " خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... (معلومه که نمی دانی) ولی به نظرم شغل خوبی است .
    خانم همسایه ما فاحشه است.
    این را مامان گفت. تا به حال  دلم میخواست مثل مادرم پرستار بشوم .
    پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم .
    شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است .
    ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد .
    ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد .
    بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست .
    ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد .
    گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد .
    مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟
    خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم .
    بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد .
    بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند .
    مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .
    ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من .
    زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند .
    خانم همسایه خیلی آدم مهمی است .
    آدم های زیادی به خانه اش می آیند .
    همه شان مرد هستند.برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد .
    بعضی هایشان چند بار می آیند .
    بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند .
    همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند.
    من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است .
    گفت می داند .
    آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.
    تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند .
    فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .



چه چیز می تواند ذهنیت این بچه را  از این تفکر غلط رها سازد ؟

چه کسی می تواند به او ثابت کند که خانم  همسایه آدم مهمی نیست  ؟

چه کسی می تواند  به او بگوید که نگاه با تعجب خانم های دیگر از حسادت نیست  ؟

چه چیز می تواند ...چه کسی می تواند ...!!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 22:1  توسط mojdeh  | 

قديميه ولي دوست داشتم بزارمش

داستان همراهي ديوانگي و عشق

زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 21:44  توسط mojdeh  | 

دیشب باز به یاد تو با چشمانی بارانی خوابیدم...

اگر می دانستم اینقدر ظالمی هرگز دریچه قلب مملو از عشق و

محبتم را به رویت نمی گشادم

دلم برای لحظه به لحظه با تو بودن تنگ است...

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی


می رسد روزی که احساس مرا باور کنی


می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی


می رسد روزی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 12:39  توسط mojdeh  | 

دلم میخواهد هر روز صبح اول نگاهم در نگاه تو گره بخورد واز خواب برخیزم،دلم میخواهد هر روز صبح اول چهره مهتاب تو که انعکاس نور خورشید آنرا نورانی کرده است، ببینم دلم میخواهد هر روز صبح با زمزمه دلنشین عشق تو که لاله های گوش مرا قلقلک میدهد از بستر برخیزم ،دلم میخواهد هر روز صبح دستان گرم تورا در دستانم بفشارم تا گرمای بدن تو در تمام اعماق وجودم نفوذ کند ،دلم میخواهد هر روزصبح با دست نوازش تو که بر سرم کشیده میشود برخیزم تا یک روز رویایی را آغاز کنم

دلم میخواهد در زیر سایه درخت عشق تو درآفتاب سوزان بی اعتنایی ها لختی بیاسایم، دلم میخواهد قطرات شبنم مهرتو برگونه های سرد وبی روح من بنشیند وبه آن طراوت عشق ببخشد ،دلم میخواهد نسیم خوش بهاری تو تن خسته ورنجور مرا نوازش دهد  .دلم میخواهد در شنهای داغ ساحل آرامشت دراز بكشم تا با تمام وجودم  گرمای مطبوع تنت را احساس كنم ووقتی كه امواج خروشان وشورانگیز عشقت مرا در بر میگیرد عالی ترین حظ دنیوی را تجربه كنم ،دلم میخواهد همیشه شیرین ترین خاطرات درذهن زیبای تو باشم ،دلم میخواهد من تنها رنگین كمان عشق درآسمان زندگی تو باشم، دلم میخواهد تنها چشمه آب گرمی باشم كه در دامنه های سلسله جبال قلب پرمهرت میجوشد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 16:9  توسط mojdeh  | 

عشق


من تموم قصه هام قصه توست ...... اگه غمگین اون از غصه توست ...... یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی ...... بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی ...... دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن ...... اونا با دندون تیز به کمینت نشینن ...... الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو ...... اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو ...... یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی ...... پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی ...... دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا ...... غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا ...... نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت ...... من تموم قصه هام قصه توست ...... اگه غمگین اون از غصه توست ...... یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون ...... سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون ...... بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت ...... که یه وقت خیس نشه یخ کنه بالو پرت ...... نشکنی زیره تگرگ نریزه از تو یه برگ ...... من تموم قصه هام قصه توست ...... یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی ...... اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی ...... آره پروانه شدم که پرام سوخته شه ...... که آتیش دل تو به دلم دوخته شه ...... که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم ...... دارم از تو مینویسم که غم داره نگات ...... اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات ...... انقده میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 16:6  توسط mojdeh  | 

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 23:28  توسط mojdeh  |